تبليغاتX
هول هولکی

هول هولکی

سوم نوشت

اردی بهشت ۸۹ فک کنم نزدیک غرفه "نشر چشمه" من با یکی که از من خل تر

 نباشه عاقل تر نیس!

اردی بهشت ۹۰ منُ  باز هم اون دخترٍ و یادش بخیر هایِ تو دهنمون!

اردی بهشت ۹۱ منُ  منُ منُ  کله ی ورم کردم از بی فکری ها و دلِ  پیچ در پیچم

با چله نشینی هایِ بی سرو ته! و کماکان اون دخترِ که حالش چندان تعریفی نداره و

اس ام اسامون که غر می زنن!

*شد ۳ سال!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:54  توسط افسانه  | 

تولد بازی

اولاش گفتم دیگه تولد نمی گیرم! خورد تو حالم.(این بعدن فهمیدم) بعد شیطونی کردم.شیطونی کردن

بچه ها و یه کم مثلن خوب شدم،بعدترش من و سهیلا که دیگه دودکش های متحرک را تاب نمی آوردیم

رفتیم بیرون تا شاید اکسیژنی...

بعد عاطی کلی شیطونی بیش تر کرد و بالاخره رسیدن آدم هایی که همیشه دیر می رسن

(این وسط فقط یکیشون بی تقصیر بود) بعد کیک بازی و دست و گرما و کافه چی که هی می گفت

لطفن یه کم آروم تر!

شمع نبود.فش فشه نیز و هر وسیلۀ آتش زای دیگر مگر آن دودکش های سیار!

بعدن فهمیدم شاید جای تعدادی دیگر خالی بود اما من همیشه گیجم.

کلن حس لوس بازی داشتم و خوب نبود همچین این حسٍ

آخر نوشت:

من از یکایکتون تشکر می کنم :))

من 23 سال و چند روزم است.باید همان 7 بهمن می بود شاید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:18  توسط افسانه  | 

زمستان

هنوز بوی عاشق شدن زیر فلس هامان بود

که بهمن

جادۀ میان ما و دریا شدن را بست


رود خشک

از ماهی گذشت

و دریا

تنها در یاد گوش ماهیان ماند.

گراناز موسوی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 21:3  توسط افسانه  | 

قل می خوره نه پیچ می خوره این روزا تو هم و من بیشتر می پیچم به دست و پای خودم به دست و پای الی به دست و پای عاطی و این پیچه دست بردار نیست که نیست و خوبه که نیست.دو روز دیگه، اصن همین الانشم نگاه که می کنم می بینم ای بابا این کیه دیگه؟؟؟ بچه ها می بیننم می گن خل شده ،خل تر شده عوض شده، عوضی شده! اصن تو کیی؟ گور باباش ! چقد این یه تیکه رو این چن روزه گفتم.

دیروز یا پریروز یا یکی از همین روزای معلوم نیس چه رنگی رسیدم به چیزی که خودم کشتم تا ردش کنم و گفتم کاش ردش نمی کردم ...هی هی ... داد زدم سر خودم سر هوا !

اونایی که نمی شد تو اون داد و بیدادهای بالا بگم:

اول اینکه خوشحال می شم دوستام به یادم ان، مرسی که من می خونی مصطفی رحمانی!

دوم اینکه عجیب و تند داره اتفاق میفته آنچه که نمیشه نوشتش و شاید بشه برقصمش

سوم اینکه اصن یه وضیه یه وضی! سلام بچه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:19  توسط افسانه  | 

اون موقع ها اون مدلی می شستم که یعنی دارم خانوم می شم! چار زانو  نه! پاهامُ یه وری

می کردم و می شستم ، دستامم رو هم می ذاشتمُ می ذاشتمشون روپاهام!

یهو قاطی کرد.یادمٍ خونه شلوغ بود، فک کنم عمه بزرگه خونمون بود. یهو قاطی کرد و گفت:

دُرس بشین.یادم نمیاد خونه چه رنگی بود، من چی پوشیده بودم؛ یادمٍ دورم شلوغ بود ،

یادمٍ چه حالی شدم.فک کنم حدود هفت سالم بود!! هفت سال.

گندت بزنن که هرحالی بهم دست می ده میامُ هفت سالگیمُ می گردم.

یادم نمیاد بعدش چه جوری نشستم فقط اون تیکه رو یادمٍ : با داد اون جملۀ لعنتیُ گفت. یادم

عمه گفت: وا! مگه چه جوری نشسته بچه؟! خلاصه ازم دفاع کرد، ولی گند زده شده بود.

بعدن نوشت: این صرفن یک نوشته بود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:25  توسط افسانه  | 

گس مثل افسانه

خرمالوها گس بودن و همه منتظر بودن که برسن! که سیاه بشن! که تموم بشه این گسی!

مامان خرمالوها رو دونه دونه چیده بود رو یخچال،رو اپن ... رو هر جایی و منتظر تا برسن! سیاه بشن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:45  توسط افسانه  | 

نیمه های آبان

باد پیچید توی موهام.اون ور تر رفت . منُ هوایی کرد، تو را بیشتر اما.این طور به نظر می رسید حداقل!

این طور فکر می کردم حداقل!

حالت تهوع گرفتم از سرما.مگه آدم حالت تهوع می گیره ... ؟ افسانه ازم پرسید.هیییی هههه(نفس عمیق)!

اون روز آقای زرگر گفت: معاشران گره از زلف یار باز کنید     شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید...

یه دفه گفتم: چقد قشنگ! این تو کدوم تصحیح نوشته؟ _ حافظ شاملو! گفت اشتباه رایجیه قصه به جای وصله!

ولی آخه مگه شب با قصه بلند میشه؟؟؟ این جا بود گفتم چه قشنگ فک کنم!


جا مونده ها:

1. نخونید این اراجیف دوستان

2. ننویس اینا رو افسانه

3. من روز به روز دارم دختر بدی میشم!

4. اصلن عنصری به اسم تابلو نبودن در من معنایی نداره!

5. ترسناک! خسته شدم...

6. تنهایی...

7. ببخشید کسایی که وقت گذاشتید اینارو خوندین :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 21:39  توسط افسانه  | 

گفتم بذا دستمُ بذارم رو کاغذُ برندارم تا بشه اون گندی که معلوم نیس چی؟!،بعد گفتم فرق نداره

دستمُ می کشم رو صفحه ی کیبوردٍ لال! اما فرق داره کاغذ کجا این ...

هی شلوغ پلوغ تر می شه - می شم - خوب نیست و به نظر بی تفاوت میاد اما ، خوب که نیگاه کنی حالت

تهوع می گیری! سر گیجه! بعد چش می ندازی به آدما می گی ...

هییم!


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:59  توسط افسانه  | 

شاید خداحافظی طولانی مگر که...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:40  توسط افسانه  | 

سال قبل باهم رفتیم آب طالبی خوردیم امسال چی؟

شبنم تولدت مبارک دختر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 2:47  توسط افسانه  |